یک شب دیگر بمان سیلویا/گروه تاتر چیستا/

چند خطی در مورد بازبینی این جشنواره مینویسم وخوشحال خواهم شد هیات محترم بازبین این جشنواره آن را مطالعه نمایند.

درابتدا باید عرض کنم این مطلبی که مینویسم  به این دلیل نیست که نمایش ((دوستت دارم باصدای آهسته )) بنده مورد عنایت هیات محترم قرار نگرفت بلکه فقط به خاطر اظهار نظر درمورد کار م بود که مینویسم.

کما اینکه حضور یا عدم حضور برای من در جشنوارهها چندان مهم نیست و گواه من انصرافم از جشنواره سال گذشته استانی با نمایش انفولانزای خوکی بود که چون کار به اندازه ای نبود که من را راضی کند خودم تصمیم گرفتم کار را متوقف کنم.درحالی که به جرات میتوانم بگویم همان کار از خیلی از کارهای همان جشنواره سرتر بود.

دوستانی که من رو میشناسندمیدونند من آدم مغروری نیستم وبرای من کار درست کردن در کنار اخلاقیات مهم تر از زدو بند وروابط پشت صحنه هست و اجرای عموم برایم الویت بیشتری دارد کما اینکه من جواب موفقیت های خودم و یا شکست هامو از مخاطبم میگیرم.

اما درمورد نمایش دوستت دارم باصدای اهسته

شنیدم که دوستان محترم هیات بازبین گفته اند من در این کار کارگردانی نکرده ام و کار خاصی صورت نداده ام. برایم بسیار و بسیار جای تعجب دارد.به نظر میرسد کلا ما درنگاه به مسئله کارگردانی مشکل داریم. انچه برای من جای سوال دارد این است که کارگردانی کردن چطور است؟

خیلی دوست دارم کارشناسان محترم پیشنهادات مثبت خود را هم بدهند تا من یاد بگیرم چطور باید آن کار را کار گردانی میکردم.

دوستان عزیزم امروزه حرکت ویا میزانسن به معنی این نیست که ما بیخود و بدون دلیل شلنگ تخته بیندازیم و از اینور صحنه به /ان ور صحنه بپرم . یادم میاید در دوره اول جشنواره ایده تا بداهه که داور ان آن از بزرگان بازیگری کشور بودند کار اول بخش هنر جویی که یک نفر از اول تا اخر روصندلی نشسته بود بیشترین نمره را به خاطر حرکت ص صحیح به آن کار دادند.

دوستان من درک صحیح موقیعت و شناخت درست آن بهترین حرکت است. اگر دونفر در یک موقیعت ایستا مثل آسانسور یا نیمکت پارک ویا... قرار دارند نمیتوانند انجا اینور وانور بروند بلکه باید درک درستی ازموقیعت داشته باشند و این یعنی حرکت. شناخت زیر متن/تاکیدات درست/کشف لحظه/انتخاب صحیح هدف برتر/انتخاب صحیح ابزار رویداد دراماتیک و همچنیین ابزار فیزیکی آن درراستای رویداد آن صحنه/دیدن درست اشیا و شخصی کردن آن /در ک درست اقتصاد حرکت(بازی مینی مالیستی)و... همه اینها حرکت  و میزانسن را شکل میدهد نه حرکت بی دلیل روی صحنه و اینکه شما بعد از پایان کار نتوانی داستان درست کار را تعریف کنی که امیدوارم بازبین ها اینها را ملاک قرار داده باشندکه دنیا محل گذر است و مطمئنم اگر حقی ناحق شود خدای متعال خود بهترین قاضی  می باشد وزمان همه چیز را ثابت خواهد کرد.

البته خیلی دوست دارم در این باب با این دوستان صحبت کنم شاید کمی از نادانستنی های خودم بکاهم . ولی من بسیار خوشحالم که  جواب خودم رو ازاجرای عموم کار گرفتم و دوستانی که کار را در اجرا دیدند اکثرا اذعان داشتند که کار از کارهای هنر جویی بالاتر بوده است وآن هم بخاطر بازی های درست بازیگران بوده. من فقط دلم برای بازیگران کار میسوزد چون مطمئنم میتوانستند برای این استان در جشنواره افتخار کسب کنند .

البته ازدوستانم امیر بدر طالعی/فرهاد پاک سرشت/انوش نصر/مهدی مخبری/رضا حقی/علی حاج علی عسکری/مهرداد هنرمند/و... به خاطر لطفی که به کار داشتند ممنونم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات () |

دیروز به اتفاق گروه برای دیدن نمایش عاشق شدن به وقت تردید رفتم.این نمایش به نویسندگی وکارگردانی نگار نادری بود و حدیث نیکرو ،فاطمه علیپرست و عبدالله بهادری در ان ایفای نقش میکردند.

اما در این فرصت اندک میخوام چند خطی درمورد کار بنویسم البته امیدوارم گروه نمایشی عاشق شدن به وقت تردید نگاهی دوستانه به مطلب من داشته باشند .

درابتدا باید اعتراف کنم که در روز تعطیل استقبال از این نمایش خوب بود و برای من جای خوشحالی داشت که در شهرستان های ماهم تاتر جریان داره ومردم از تاتر استقبال میکنند.

نگار نادری که اکنون استاد دانشگاه ست و کارشناس ارشد است سالهاست در تاتر گیلان کار میکند هم بعنوان بازیگر هم کارگردان وهم نویسنده.چند سالی هست که سوژه های اجتماعی را برای نوشتن انتخاب کرده و این جای بسی خوشحالی دارد چون این سوژه نیاز امروزه مخاطب ماست کما اینکه این در استقبال مخاطب ازتاتر ها و فیلم هایی که دارای چنین سوزهای است دیده میشود.برداشتن چنین قدم های ازسوی یک بانوی تاتر درگیلان جای تقدیر دارد.

نمایش عاشق شدن به وقت تردید داستان زنی است که به شدت بیمار است و مرد به خاطر بیماری زن راترک میکند وبا کسی دیگر درارتباط است زن خودکشی میکند و به کما میرود درکما با زن دیگری اشنا میشود که اوهم خودکشی کرده .اوهمچنین شوهر خود رامیبیند که بر اٍثر تصادف کور شده و پشیمان شده ازکرده خویش،زن به شکل معجزه اسایی به زندگی برمیگردد و بچه ایی که درشکم هست هم سالم می ماند مرد خود را میبخشد و زندگی ادامه دارد....

شاید چیزی که بیش از همه مخاطب را اذیت میکند در نگاه اول متن باشد زیرا  نویسنده میکوشد که بصورت مستقیم به مخاطب اطلاعات بدهد.مردهای نمایش به شدت سیاه هستند و هیچ جای دفاع از خودرا ندارند .نویسنده با نگاهی کاملا فمینیستی میکوشد مردان را زیر سوال ببرد. و خود بعنوان قاضی قرار میگیرد ودرمورد شخصیت هایش قضاوت میکند. درحالی شاید اندک خاکستری کردن مرد و یافضایی از درونیات او میتوانست مارا درگیر تر بکند.

نمایش شروع میشود تکلیف ما با کار مشخص است . مرد بسیار بی رحم وزن کاملا مظلوم.

وجود شخصیت زن دوم چه تاثیری در روند نمایش دارد. منظورم تاثیر دراماتیک است نه حسی وعاطفی. اگر آن شخصیت ازنمایش حذف میشد چه تاثیری درکلیت نمایش داشت.

به نظر میرسد تلاش ما بعنوان نویسنده باید این باشد که در مورد کاراکترهای مان قضاوت نکنیم.تا مجبور باشیم نمایش را مثل سریال های تلویزیون ازجمله آن کلید اسرار تمام کنیم

 

بازی ها

نمیدانم این سلیقه من است یا نه .

درک نکردن موقیعت /نمایشی بازی کردن در کاری که روابط رئالیستی جریان دارد باعث میشود میزان باور پذیری پایین بیاید.

امروزه در تاتر این بازیگران هستند که میزانسن را خلق میکنند نه کارگردان.

اگر بازیگر درخلق میزانسن نقشی اساسی داشته باشد باعث میشود که لحظه خلق شوددرغیر اینصورت همه چیز ماشینی و مکانیکی هست .

بازیگر درکاری که اساس آن روابط رئالیستی ادمهاست باید بکوشد خود را درموقیعت پیدا کند ودر کشف پازل های بالقوه خود باشد تا آنرا درآن موقیعت به بالفعل تبدیل کند نه اینکه جای آن کاراکتر بازی کند که دوران این جنس بازی های دهه 60 و70 به سرآمده.

به عنوان نمونه صحنه هایی که عاطفی است و این دو ازدواج کرده اندو تازه خانه گرفته اند ومرد برای خانم کادو میگیرد:انگار این دو اصلا هیچ علاقه ای به هم ندارند.نمیدانم در زندگی خود نیز این چنین برخورد میکنند.رجوع به حافظه طلایی و اگر طلایی.

یا صحنه ایی که مرد با موبایل درحال صحبت است و گوشی را  رو شانه میگذارد صحبت میکند درحالی که دستانش درجیب است ما دز زندگی عادی زمانی این کار را میکنیم که با دستانمان مشغول کاری باشیم نه اینکه ژست آن را بگیریم و....

البته لحظات ابتدایی کار و بازی درسکوت حدیث نیکرو درخدمت کار بود و به خوبی از عهده ان بر آمد.

به نظر میرسد فاصله گرفتن از تنش و درک واقعی موقیعت و بازی نکردن میتواند خیلی به روند کار کمک بکند.

کارگردانی:

باتعریفی که در ابتدا کارگردان به مامیدهد طراحی صحنه در خدمت کار است و استفاده از نور منطقی می باشد.

هم چنین کارگردان با ترکیب بندی و طراحی صحیح رنگ در لباس و نور میکوشد فضایی که در کما هست را به خوبی القا کند .

اما کارگردان در بازی گرفتن از بازیگران و کشف لحظه و کشف میزانسن ناخود آگاه در صحنه موفق عمل نمیکند...

درانتها

دوستان نوشتن این چند سطر به خاطر علاقه ایی بود که به تکتک اعضای ان گروه دارم و برحسب احترامی بود که برایتان قایلم.امیدوارم به دل نگرفته باشد و شاهد گروهی باشیم که دراجراهایش  اززبان مخاطب سخن میگوید ونگاهی موشکافانه به معظلات اجتماعی دارد.

خسته نباشید

24/10/90

محمد پورجعفری

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات () |

به زودی عکس های تمرین عشق لرزه رو میزارم........

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمد نظرات () |

به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد مــی‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقب‌ها را    

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات () |

عشق لرزه می آید.....

گروه تاترچیستا سخت مشغول تمرین نمایش عشق لرزه می باشد.منتظر اجرایی نو  بابازی هایی خلاق از نمایش باشید....

خبرهای بعدی رو به زودی می نویسم..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات () |

چه جمله ای که مکان و زمان نمی خواهد
به هر زبان که بگویی ... زبان نمی خواهد!
چه جمله ایست که از تو برای اثباتش
به جز دو چشم دلیل و نشان نمی خواهد
چه جمله ایست که وقتی شنیدم از دهنت
دلم به جز دل تو همزبان نمی خواهد
ستاره ها همه دور مدارشان باشند
تو ماه من شده ای! کهکشان نمی خواهد!
تو ماه من،پر پرواز من شدی با تو
پر از پرنده شدن آسمان نمی خواهد
نگاه کن! قلمم مثل چشم تو شده است
برای گفتن حرفش دهان نمی خواهد!
حدیث ما همه در جمله ای خلاصه شده
که (دوستت دارم) داستان نمی خواهد!
که (دوستت دارم) یعنی که (دوستت دارم!)
که (دوستت دارم) امتحان نمی خواهد!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمد نظرات () |

خبـــــر بــــــه دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بــی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت

کسی کــــــه سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

بـــه راحتی کسی از راه نـاگهـــــــان برسد،...

رهــــــا کنی بــــــرود از دلت جــدا بـــــاشد

به آن کـــه دوست تَرَش داشته به آن برسد

رهـــــــا کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر بـــه دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایـــه ای نکنی بغض خـویش را بخــــــوری

که هقهق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند کــه... نهنفرین نمی کنم... نکند

به او کـــــــه عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند کــه فقط زود آن زمان برسد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمد نظرات () |

یاد استاد اکبر رادی بخیر.....

امروز پنجم دی ماه،سالمرگ زنده یاد استاد اکبر رادی نمایشنامه نویس شهیر گیلانی کشورمان است....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمد نظرات () |

 

 

 

 

 

 

 

شب یلدا مبارک....

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود

با اولین شب پاییز آمده بود

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید

تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

آتش که می دانی، همان عشق است

یدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد

آتش در وجود یلدا بارور شد

فرشته ها به هم گفتند:

یلدا آبستن است. آبستن خورشید

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند

فرشته ها گفتند:

فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد

یلدا آفرینش را تکرار می کند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات () |

من زندگی رادوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من، من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

"حسین پناهی"

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات () |

Design By : Pichak